سلام خدمت همگی، خوبین؟ چه طورین؟
باید بگم که در این مدت حوادث زیادی اتفاق افتاد :
یه سفر رفتیم شمال (جاتون خالی خیلی خوش گذشت
)، اثباب کشی کردیم (راحت شدیم
،حالا در ادامه میگم چرا)، در دانشگاه ثبت نام نمودیم (بد بختمون کردن
، حدود هشت ساعت داشتیم می ثبتیدیم، شاید بعدا، از این روز دل انگیز هم نوشتیم)، رفتیم دانشگاه (در بدو ورود، یک سری شی عجاب و مخلوقات کمیاب دیدیم
) و غیره.
خوب میرسیم به دلیل اینکه چرا راحت شدیم ،برای پاسخ به هموطنان گرامی، اینجانب فقط وصف همسایگان قبلی رو می نویسم و قضاوت رو به خود شما میسپارم :
باید خدمتتون عرض کنم که ما تو آپارنمانمون هفت واحد بودیم که واحد های ۱،۳،۵،۷ و واحد های ۲،۴،۶زیر هم قرار داشتن :
واحد۱ : شامل خانواده ای با دو فرزند ، دختره ۱۳ ساله و پسره ۸ ساله ،آقا این یسربچه هه اصلا و ابدا بلد نبود سلام کنه، وقتیم که میدیدت، یه جوری بهت نگاه میکرد(
) که فکر می کردی داره اولین موجود زنده رو تو زندگیش میبینه، تازه از ستوده هم میترسید ،هر وقت ستوده رو میدید با سرعت تمام به سمته خونشون یورش میبرد و درو میبست ،موجودی بود برا خودش! 
واحد ۲ : بازم دارای دو تا بچه، اما هر دو پسر(یکی حدودا ۱۲ ساله اون یکی ۶ ساله)، این دو نفر یه گروه کر رو تشکیل میدادن که فعالیتشون ساعتای ۲ـ۳ بعد از ظهر به اوج خودش میرسید و یهو استعداد هر دوی اینا میزد بالا
، بقیه ی ساعتا رم برای خالی نبودن عریضه با هم دعوا می کردن تا ما یه وقتی فکر نکنیم اینا از بین رفتن! 
واحد ۳ : اینا یه بچه ی ۶ ساله داشتن که اکثر اوقات در حال تماشا کردن سی دی های ستاره کوچولو با صدای زیاد بود و همراهش آوازا رو هم می خوند، دیگه از بس که این بچه هه این سی دی رو نگاه کرده بود منو ستوده آهنگاشو حفظ شده بودیم و همراهه بچه هه میخوندیم! 

واحد ۴ : در ابتدای ورودشون اینا از سرو صدایی که واحد ۵ داشت (شلوغ ترین واحد) گله می کردن، یه مدت که گذشت ،گفتیم صد رحمت به واحد ۵، اینا برای خودشون اعجوبه هایین، مامانه که اعصاب مصاب نداشت یه هو دادش میرفت هوا ،بچه هه هم میشست با کامپیوتر بازی میکرد، صداشو تا خرخره می برد بالا ،بقیه ی اوقاتم واسه مامان باباش شعر می خوند اونا هم کلی کیف میکردنو قربون صدفش میرفتن
، باباهه هم زیاد خونه نبود وگرنه احتمالا اینا ساختمونو می ترکوندن!
واحد ۵ : آی آی آی
، اینا مارو بیچاره کردن، دوتا بچه داشتن، یه دختر ۱۲ ساله و یه پسر ۵ ساله، اینا اکثر اوقات در حال دعوا کردن، در کوبیدن ،داد زدن، جیغ کشیدن وغیره بودن، تازه یه فوحشایی به هم میدادن که نگو و باعث میشدن فضای ساختمون فرهنگی بشه !
واحد۶ : فکر کنم دیگه به مقدار لازم خدمتتون معرفی شده بودیم!
واحد۷ : اینا همونایی بودن که پذیرایی از میهمان را در خانه با در بسته حرام دانسته و... بله اینا همیشه در خونشون باز بود و بر خودشون واجب کرده بودن که سلامو خداحافظیشونو حتما تو راهرو انجام بدن!
میرسیم به واحد پشت بوم این واحد در اختیار کبوتران، یاکریمان، گنجشکان، کلاغان وسایر دوستان وغیره قرار داشت، باید خدمتتون عرض کنم که این دوستان هر چند وقت یک بار کنسرتی برگذار میکردن و باعث پرفیض شدن ما میگشتن
، بعضی وقتا هم که حوصلشون سر میرفت ،با خودشون میگفتن چی کار کنیم چیکار نکنیم
، تصمیم میگرفتن بیان رو لبه ی پنجره ها ی ساختمون تخم بذارن، بعد که تخمرو گذاشتن و خیالشون راحت شد میرفتن و تخمرو هم میزاشتن به امون خدا!
خداییش حال کردین؟
تا بعد، خداحافظ
سمانه
نظرات ()- مهدی معدلت چند شد؟
+ 20
- اِ
. . . خوب حالا که 20 شدی الفبا رو برام بگو ببینم
.
+ الف ، به ، ته ، ثه. . .
- 
+ نه خب، از اول میگم ، الف، به، په ، ته ، ثه، ضاد! . . .
- 
+ نه صبر کن ، الف ، به ،په ، ته . . . دال ، ذال ، شاد! . . .
- 
+ نه نگاه ، الف، به، په . . . فه، قاف، کاف، لاف! . . .
-
. . . نه ، تو قطعا یا از امدادهای غیبی بهره بردی یا پول دادی معلم رو خریدی!
+ نه ببین، این دفعه دیگه درست میگم ، الف ، به ، په . . . دال، ذال . . . سین ، شین . . . عین ، غین .
- خب بقیه ش ؟
+ تموم شد دیگه !
- 



. . . تو نیس داری پله های ترقی رو سه تا در میون طی می کنی، قطعا به مقامی والاتر از ستوده می رسی !

تابعد 
سمانه 
نظرات ()ستوده داشت با آبو تاب با مامانم صحبت می کرد، منم طبق معمول اون وسط پلاس بودم :
+ آره مامان ، این ظرفرو تا تهش پر کرده بودم
...
_ (این منما) تا کجاش؟ 
+ تا تهش! 
_ خوب تو الان احساس نمیکنی یه مشکلی این وسطا هست؟ 
+ نه چی؟ 
_ آی کیو، تا اون جایی که من میدونم معمولا ظرفارو تا سرشون پر میکنن نه تا تهشون! 
--------------------------------------------------------------------
یه بار داشتم سر به سر ستوده می ذاشتم، یه هو عصبانی شده برگشته میگه فلان بلا رو سرت میارما
!منم هی خندیدم
، اونم برگشته خیلی عصبانی میگه به شوخی نگیرا مسخره دارم میکنم!
.......
.......
........


--------------------------------------------------------------------------------
یکی از کشفیاتی که به تازگی در طی تحقیقاتی درباره ی ستوده خانوم بدست اومده ،اینه که ایشون یه گوله نمک بودنو ما خبر نداشتیم ! 
بله، دوستان می پرسن چه طور؟ به دین صورت که وقتی ایشون شوخی میکنن (بیچاره طرف مقابل، چه قدر دلم براش می سوزه
) نه من، نه مامانم، نه بابام ،متوجه نمیشیم، فکر کنم تنها کسی که می فهمه خودشه و بس! 
این طور که بوش میاد ایشون سراسره زندگیشون در حال شوخی کردن بودن!
جمله ی معروفه ایشون هم در این مواقع اینه : داشتم شوخی میکردم نفهمیدی؟ 
میریم یه نمونه رو داشته باشیم :
رفتیم خونه ی مادربزرگم ،این مهدی
هم اونجا بود (پسر داییمه، حدودا هفت ساله، معروف به آبشار! ایشون نیز از بدو تولد، مساله ی کمک به محیط زیست رو مد نظر داشته ، در جهت یاری ،هر وقت حرف میزنن مارو با تفاشون آبیاری می کنن!
(قطعا گروهه خوبی رو با ستوده تشکیل میدن!
)
سر شام (جاتون خالی غذا قدمه سبزی بود
)هم من هم مهدی به ستوده گفتیم برامون دوغ بریزه، ایشون هم یه لیوان دوغ ریختن برای مهدی خان، بعد من حواسم اون ور بود برگشتم دیدم مهدی میگه نمک نداره، ما هر چی از این غذا چشیدیم به نظرمون نمک دار بود
، بعد به ستوده میگم برام دوغ بریز دیگه، در همین بین مهدی به ستوده گفت دوغشو نمی خواد (لازم به ذکره که تمام این حوادث در مدته یک دقیقه رخ داد) ستوده هم لیوانه دوغ مهدی خان رو گذاشت کنار من.
منم گفتم خب مهدی که اینو دهنی نکرده
اگه کرده بود که ستوده اینو نمی داد به من (صد دفعه به خودم گفتم رو ستوده حساب باز نکنما
) منم ازش خوردم.
بعد مهدی اومده میگه دوغه من کو؟ بعد که فهمیده دوغش دسته منه برگشته میگه من از این دوغه خورده بودم! بعدش افتاده رو زمین وحدوده یه ربع ساعت میخنده ! (بعد من میگم هم گروهیه خوبی برای ستوده س بگید نه!
)
برگشتم به ستوده میگم پس چرا اینو دادی به من ؟
برگشته میگه داشتم شوخی می کردم نفهمیدی؟ 
..........
.........!
فکر کنم باید یه سری تدابیر امنیتی برای حفظ جونم بکنم وگرنه شوخی شوخی میرم اون دنیا! 
تا بعد
(اگه زنده موندم!
)
سمانه 
نظرات ()آخیش راحت شدم
...حالا دیگه نوبت شماست
... برام دعا کنید قبول شم! 
بدلیل رخ ندادن حادثه ی خاصی در منزل فعلا یکی از رخدادای قدیمی رو می تایپیم تا بعد:
جلسه ی اولی که رفتیم کلاس جوجیتسو(البته حدس بزنید با کی ...بله ستوده
) این سنسیه
بهمون چندتا تکنیک یاد داد و ازمون خواست که تمرینشون کنیم ما هم تمرین کردیم بعد که رفتیم براش اجرا کنیم هی به منو ستوده میگفت:آفرین... عالیه... آفرین... خیلی خوبه... 
آقا ما دوتا رو میگی یه هو ذوق مرگ شدیم نیس جنبه نداریم
دیگه نمیشد جلومونو گرفت آقا چشمتون روز بد نبینه یکی نیس بگه آخه آدم عاقل تویی که چند وقته ورزش نکردی برای چی یهو سه تا کله ملق(ملغ؟)پشت سر هم میری؟؟ 
وقتی برگشتیم خونه اولش دستمونو نمی تونستیم تکون بدیم
... بعد گردنمون
...بعدش دیگه حتی نمیتونستیم حرکت کنیم
.........به عبارت بهنر داغون شدیم! 
نتیجه ی اخلاقی: یه کم جنبه داشته باشی خوبه! 
نتیجه ی فرهنگی: به یکی دیگه سفارش کن مواقعی که این حالت بهت دست میده یه پس گردنی بفرسته تا میل کنی!(البته اصلا روی ستوده حساب نکن مگه این که از جونت سیر شده باشی!
)
نتیجه ی اجتماعی: نداریم !
نتیجه ی پرویی: اصلا ناراحت نشو
در این مورد تو هیچ تقصیری نداری این ژن موجود در اعماق وجود توهه که با تعریف دیگران به صورت کاملا غیر ارادی فعال میشه و میگیرتش!!
تا بعد
سمانه 
نظرات ()عید همگی مبارک! 

نظرات ()