بچه پرو

 
به به!
نویسنده : سمانه - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٧
 

سلام خدمت همگی، خوبین؟ چه طورین؟

 باید بگم که در این مدت حوادث زیادی اتفاق افتاد :

یه سفر رفتیم شمال (جاتون خالی خیلی خوش گذشت چشمک)، اثباب کشی کردیم (راحت شدیم اوه،حالا در ادامه میگم چرا)، در دانشگاه ثبت نام نمودیم (بد بختمون کردن گریه، حدود هشت ساعت داشتیم می ثبتیدیم، شاید بعدا، از این روز دل انگیز هم نوشتیم)، رفتیم دانشگاه (در بدو ورود، یک سری شی عجاب و مخلوقات کمیاب دیدیم خنده) و غیره.

خوب میرسیم به دلیل اینکه چرا راحت شدیم ،برای پاسخ به هموطنان گرامی، اینجانب فقط وصف همسایگان قبلی رو می نویسم و قضاوت رو به خود شما میسپارم :

باید خدمتتون عرض کنم که ما تو آپارنمانمون هفت واحد بودیم که واحد های ۱،۳،۵،۷ و واحد های ۲،۴،۶زیر هم قرار داشتن :

واحد۱ : شامل خانواده ای با دو فرزند ، دختره ۱۳ ساله و پسره ۸ ساله ،آقا این یسربچه هه اصلا و ابدا بلد نبود سلام کنه، وقتیم که میدیدت، یه جوری بهت نگاه میکرد( تعجب) که فکر می کردی داره اولین موجود زنده رو تو زندگیش میبینه، تازه از ستوده هم میترسید ،هر وقت ستوده رو میدید با سرعت تمام به سمته خونشون یورش میبرد و درو میبست ،موجودی بود برا خودش! متفکر

واحد ۲ : بازم دارای دو تا بچه، اما هر دو پسر(یکی حدودا ۱۲ ساله اون یکی ۶ ساله)، این دو نفر یه گروه کر رو تشکیل میدادن که فعالیتشون ساعتای ۲ـ۳ بعد از ظهر به اوج خودش میرسید و یهو استعداد هر دوی اینا میزد بالاتشویق، بقیه ی ساعتا رم برای خالی نبودن عریضه با هم دعوا می کردن تا ما یه وقتی فکر نکنیم اینا از بین رفتن! خنثی

واحد ۳ : اینا یه بچه ی ۶ ساله داشتن که اکثر اوقات در حال تماشا کردن سی دی های ستاره کوچولو با صدای زیاد بود و همراهش آوازا رو هم  می خوند، دیگه  از بس که این بچه هه این سی دی رو نگاه کرده بود منو ستوده آهنگاشو حفظ شده بودیم و همراهه بچه هه میخوندیم! تشویقهورا تشویق

واحد ۴ : در ابتدای ورودشون اینا از سرو صدایی که واحد ۵ داشت (شلوغ ترین واحد) گله می کردن، یه مدت که گذشت ،گفتیم صد رحمت به واحد ۵، اینا برای خودشون اعجوبه هایین، مامانه که اعصاب مصاب نداشت یه هو دادش میرفت هوا ،بچه هه هم میشست با کامپیوتر بازی میکرد، صداشو تا خرخره می برد بالا ،بقیه ی اوقاتم واسه مامان باباش شعر می خوند  اونا هم کلی کیف میکردنو قربون صدفش میرفتن ابرو، باباهه هم زیاد خونه نبود وگرنه احتمالا اینا ساختمونو می ترکوندن!افسوس

واحد ۵ : آی آی آیآخ، اینا مارو بیچاره کردن، دوتا بچه داشتن، یه دختر ۱۲ ساله و یه پسر ۵ ساله، اینا اکثر اوقات در حال دعوا کردن، در کوبیدن ،داد زدن، جیغ کشیدن وغیره بودن، تازه یه فوحشایی به هم میدادن که نگو و باعث میشدن فضای ساختمون فرهنگی بشه !از خود راضی

واحد۶ : فکر کنم دیگه به مقدار لازم  خدمتتون معرفی شده بودیم!خوشمزه

واحد۷ : اینا همونایی بودن که پذیرایی از میهمان را در خانه با در بسته حرام دانسته و... بله اینا همیشه در خونشون باز بود و بر خودشون واجب کرده بودن که سلامو خداحافظیشونو حتما تو راهرو انجام بدن!چشم

میرسیم به واحد پشت بوم این واحد در اختیار کبوتران، یاکریمان، گنجشکان، کلاغان وسایر دوستان وغیره قرار داشت، باید خدمتتون عرض کنم که این دوستان هر چند وقت یک بار کنسرتی برگذار میکردن و باعث پرفیض شدن ما میگشتن مژه، بعضی وقتا هم که حوصلشون سر میرفت ،با خودشون میگفتن چی کار کنیم چیکار نکنیم سوال، تصمیم میگرفتن بیان رو لبه ی پنجره ها ی ساختمون  تخم بذارن، بعد که تخمرو گذاشتن و خیالشون راحت شد میرفتن و تخمرو هم میزاشتن به امون خدا!قهقهه

خداییش حال کردین؟ابرو

تا بعد، خداحافظبای بای

سمانه  عینک 

 


 
comment نظرات ()
 
 
الفبا
نویسنده : سمانه - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٧
 

 - مهدی معدلت چند شد؟

+ 20 از خود راضی 

- اِ  خوشمزه. . . خوب حالا که 20 شدی الفبا رو برام بگو ببینم متفکر.

  +   الف ، به ، ته ، ثه. . .

ابرو

+ نه خب، از اول میگم ، الف،  به،  په ، ته ، ثه،  ضاد! . . .

- نیشخند

+ نه  صبر کن ، الف ، به  ،په ، ته   . . . دال ، ذال ، شاد! . . .

- خنده

+ نه  نگاه ، الف،  به،  په  . . . فه،  قاف،  کاف،  لاف! . . .

- خنده خنده خنده . . . نه ، تو قطعا یا از امدادهای غیبی بهره بردی یا پول دادی معلم رو خریدی!

+ نه ببین، این دفعه دیگه درست میگم ، الف ، به ، په  . . . دال،  ذال . . .  سین ، شین . . .  عین ، غین .اوه

- خب بقیه ش ؟

+ تموم شد دیگه !گاوچران

- قهقههقهقههقهقههقهقههقهقهه. . . تو نیس داری پله های ترقی رو سه تا در میون طی می کنی، قطعا به مقامی والاتر از ستوده می رسی !خنده تشویق خنده تشویق

 

تابعد بای بای

سمانه  عینک

      


 
comment نظرات ()
 
 
داشتم شوخی میکردم نفهمیدی؟
نویسنده : سمانه - ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ امرداد ،۱۳۸٧
 

ستوده داشت با آبو تاب با مامانم صحبت می کرد، منم طبق معمول اون وسط پلاس بودم :

+ آره مامان ، این ظرفرو تا تهش پر کرده بودم از خود راضی ...

_ (این منما) تا کجاش؟ خوشمزه

+ تا تهش! از خود راضی

_ خوب تو الان احساس نمیکنی یه مشکلی این وسطا هست؟ ابرو

+ نه چی؟ سوال

_ آی کیو، تا اون جایی که من میدونم معمولا ظرفارو تا سرشون پر میکنن نه تا تهشون! خنده

--------------------------------------------------------------------

یه بار داشتم سر به سر ستوده می ذاشتم، یه هو عصبانی شده برگشته میگه فلان بلا رو سرت میارماعصبانی !منم هی خندیدم شیطان، اونم برگشته خیلی عصبانی میگه به شوخی نگیرا مسخره دارم میکنم!

ابرو.......نیشخند.......خندهخنده........قهقههقهقههقهقهه

--------------------------------------------------------------------------------

 یکی از کشفیاتی که به تازگی در طی تحقیقاتی درباره ی  ستوده خانوم بدست اومده ،اینه که ایشون یه گوله نمک بودنو ما خبر نداشتیم ! خوشمزه

بله، دوستان می پرسن چه طور؟ به دین صورت که وقتی ایشون شوخی میکنن (بیچاره طرف مقابل، چه قدر دلم براش می سوزهآخ ) نه من، نه مامانم، نه بابام ،متوجه نمیشیم، فکر کنم تنها کسی که می فهمه خودشه و بس! خنثی

این طور که بوش میاد ایشون سراسره زندگیشون در حال شوخی کردن بودن! متفکر جمله ی معروفه ایشون هم در این مواقع اینه : داشتم شوخی میکردم نفهمیدی؟ خیال باطل

میریم یه نمونه رو داشته باشیم :

رفتیم خونه ی مادربزرگم ،این مهدی گاوچرانهم اونجا بود (پسر داییمه، حدودا هفت ساله، معروف به آبشار! ایشون نیز از بدو تولد، مساله ی کمک به محیط زیست رو مد نظر داشته ، در جهت یاری ،هر وقت حرف میزنن مارو با تفاشون آبیاری می کنن!تشویق (قطعا گروهه خوبی رو با  ستوده تشکیل میدن! آخ)

سر شام (جاتون خالی غذا قدمه سبزی بود قلب بغل)هم من هم مهدی به ستوده گفتیم برامون دوغ بریزه، ایشون هم یه لیوان دوغ ریختن برای مهدی خان، بعد من حواسم اون ور بود برگشتم دیدم مهدی میگه نمک نداره، ما هر چی از این غذا چشیدیم به نظرمون نمک دار بود سوال، بعد به ستوده میگم برام دوغ بریز دیگه، در همین بین مهدی به ستوده گفت دوغشو نمی خواد (لازم به ذکره که تمام این حوادث در مدته یک دقیقه رخ داد) ستوده هم لیوانه دوغ مهدی خان رو گذاشت کنار من.

منم گفتم خب مهدی که اینو دهنی نکرده متفکر اگه کرده بود که ستوده اینو نمی داد به من (صد دفعه به خودم  گفتم رو ستوده حساب باز نکنما افسوس) منم ازش خوردم.آخ

بعد مهدی اومده میگه دوغه من کو؟ بعد که فهمیده دوغش دسته منه برگشته میگه من از این دوغه خورده بودم! بعدش افتاده رو زمین وحدوده یه ربع ساعت میخنده ! (بعد من میگم هم گروهیه خوبی برای ستوده س بگید نه! منتظر)

برگشتم به ستوده میگم پس چرا اینو دادی به من ؟عصبانی برگشته میگه داشتم شوخی می کردم نفهمیدی؟ خیال باطل

خنثی..........چشم.........!

فکر کنم باید یه سری تدابیر امنیتی برای حفظ جونم بکنم وگرنه شوخی شوخی میرم اون دنیا! از خود راضی

تا بعد بای بای (اگه زنده موندم! گریه)

سمانه عینک

  


 
comment نظرات ()
 
 
بازگشت یک بچه ی پروتر
نویسنده : سمانه - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٧
 

آخیش راحت شدم اوه ...حالا دیگه نوبت شماست مژه... برام دعا کنید قبول شم! از خود راضی

بدلیل رخ ندادن حادثه ی خاصی در منزل فعلا یکی از رخدادای قدیمی رو می تایپیم تا بعد:

جلسه ی اولی که رفتیم کلاس جوجیتسو(البته حدس بزنید با کی ...بله ستوده خیال باطل) این سنسیه یولبهمون چندتا تکنیک یاد داد و ازمون خواست که تمرینشون کنیم ما هم تمرین کردیم بعد که رفتیم براش اجرا کنیم هی به منو ستوده میگفت:آفرین... عالیه... آفرین... خیلی خوبه... تشویق

  آقا ما دوتا رو میگی یه هو ذوق مرگ شدیم نیس جنبه نداریم نیشخند دیگه نمیشد جلومونو گرفت آقا چشمتون روز بد نبینه  یکی نیس بگه آخه آدم عاقل تویی که چند وقته ورزش نکردی برای چی یهو سه تا کله ملق(ملغ؟)پشت سر هم میری؟؟ سوال

وقتی برگشتیم خونه اولش دستمونو نمی تونستیم تکون بدیمآخ ... بعد گردنمون ناراحت...بعدش دیگه حتی نمیتونستیم حرکت کنیم نگران.........به عبارت بهنر داغون شدیم! گریه

نتیجه ی اخلاقی: یه کم جنبه داشته باشی خوبه! مژه

نتیجه ی فرهنگی: به یکی دیگه سفارش کن مواقعی که این حالت بهت دست میده یه پس گردنی بفرسته تا میل کنی!(البته اصلا روی ستوده حساب نکن مگه این که از جونت سیر شده باشی! چشم)  

نتیجه ی اجتماعی: نداریم !خوشمزه

نتیجه ی پرویی: اصلا ناراحت نشو بغل در این مورد تو هیچ تقصیری نداری این ژن موجود در اعماق وجود توهه که با تعریف دیگران به صورت کاملا غیر ارادی  فعال میشه و میگیرتش!!ابرو

تا بعدبای بای

سمانه عینک


 
comment نظرات ()
 
 
عید
نویسنده : سمانه - ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٧
 

عید همگی مبارک! هورا

عینک


 
comment نظرات ()